خرید بک لینک
خانه ی دل,تنگ غروبی,خفه بود،مثل امروز که تنگ است دلم...من به خود گفتم باز یک روز گذشتابری آهسته به چشمم لغزید،و سپس خوابم برد...که گمان داشت که هست این همه درد,در کمین دل آن کودک خرد؟آری,آن روز چو میرفت کسی،داشتم آمدنش را باورمن نمیدانستم،معنی هرگز را...تو چرا بازنگشتی دیگر ؟آه ای واژه ی شومخو نکرده ست دلم با تو هنوز;من پس از این همه سال,چشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم,آه...ه.ا.سایه

برچسب: نویسنده: سام محمودی تاريخ: چهارشنبه 26 مرداد 1401 ساعت: 13:36

صفحه بندی